داستان کوتاه: سهيل پاتر و پسر خاله دادلي
از امید در ۰۸ بهمن ۱۳۸۷، ساعت: ۹:۱۹ ق.ظ، دسته: ایران

روزنامه همشهری – بايد داستايوفسكي خوانده باشيد يا حداقل با آدمهاي «خودآزار» كه هيچوقت نميفهمي چه مرگشان است، آشنا باشيد تا قدر سهيل را بدانيد.
روزي از روزها ،كتابي به دست اين آقاسهيل افتاد. (راستي يادم رفت بگويم، نياز به ادبيات براي سهيل مثل نياز ماهي بود به آب) يك كتاب كه نه، يك مجموعه چند جلدي به اسم «هريپاتر» كه باعث شد سهيل يك جورايي بشود و اتفاقهايي برايش بيفتد…
دستهايش را در امتداد هم بالا ميآورد و مثل فرماندهها شروع ميكند از خانه سان ديدن. اول از دور اتاقش ، بعد تمام محيط هال و بعد از آن پذيرايي. و مثل ضبط صوت جملهاي را مدام با خودش تكرار ميكند. انگار كه ميخواهد به زور اين جمله را فرو كند تو گوش در و ديوارهاي خانه. «من سهيل پاترم. من سهيل پاترم. من سهيل پاترم. من سهيل پاترم. من سهيل پاترم…»
همانطور كه دارد اين ورد جادويي را زمزمه ميكند، مسيرش كج ميشود به سمت آشپزخانه. مادر رو به پنجره حياط خلوت ايستاده، منتظر دم كشيدن پلو. سهيل داخل آشپزخانه ميشود و از جلوي ماشين لباسشويي و ظرفشويي ميگذرد. وقتي متوجه حضور مادر ميشود، چشمهايش را كمي بيشتر از حد معمول باز ميكند و با تعجب ميپرسد: «مامان! مگه وقتي خيلي بچه بودم، تو و بابا رو از دست نداده بودم!؟»
يك سكوت دو سه ثانيهاي و بعد صداي يك سيلي آبدار. مثل اين كه مادر در انتظار دم كشيدن غذا، زيادي سرپا ايستاده بوده.
سهيل چانهاش را روي سينهاش ميچسباند و از آشپزخانه بيرون ميآيد. روي مبل راحتي جلوي تلويزيون، در حاليكه زانوهايش را بغل كرده، مينشيند و فكر ميكند چه قدر بد است كه به جاي لم دادن روي مبل، نميتواند برود و روي لوله بلند جارو برقي بنشيند كه او را روي هوا بلند كند و تكان تكان بدهد.

تصويرگري: نازنين جمشيدي
خانواده آقاي يوسفي براي شام مهمان دارند. همه چيز مرتب و آماده است. حتي خانم يوسفي قبل از آمدن خانواده خواهرش روي ميز عسليها و دسته مبلها را هم گردگيري مختصري كرده.
در خانه باز ميشود و مهمان و ميزبان به هم لبخند ميزنند. سهيل از ته اتاق مثل يك قورباغه آماتور بيرون ميجهد و با ديدن مهمانها، انگشت اشارهاش را در امتداد دماغش ميگيرد و ميگويد: «تو شوهرخاله سبيل كلفت من «ورنون» هستي و تو هم پسر خاله ابله من «دادلي»، درسته؟!»
در اينجا نويسنده از شرح ادامه حوادث داستان خودداري ميكند، چون حدس زدنش اصلاً كار سختي نيست.
چند روز بعد كه ورم زير جفت چشمهاي سهيل كمي ميخوابد و ميتواند باز هم مثل سابق نوشتههاي روزنامه را بخواند، پشت ميز تحرير اتاقش مينشيند و شروع ميكند به نوشتن. نامهاي مينويسد كه نخوانده اطمينان ميدهم جملههايش با عقل بشري سر سوزني رابطه ندارد. كاغذ را توي پاكت ميگذارد و چسبش را چند بار به روش رفت و برگشتي زبان ميزند. بعد پاكت نامه را روي نردههاي لبه بالكن ميگذارد تا جغد خيالياش بيايد و آن را ببيند. رويش هم مينويسد: «جغد عزيزم، اين نامه را به دست چوچانگ برسان.»
بعد از قضيه نامه، چون عجيب تو فاز يك نوشيدني كرهاي بود، كه محبوب جادوگرهاست، زود ميرود سوپري محلشان. آقاي فروشنده مرد مسني است با محاسن و موهاي نسبتاً بلند. سهيل با ديدنش دچار نوعي هيجانزدگي ماورائي ميشود. از ته گلو جيغي خفه ميكشد و ميگويد: «هاگريد! هاگريد! خوشحالم كه ميبينمت.»
و مرد فروشنده در نهايت ادب، كلام مختصر و مفيدي ميگويد: «برو گمشو پسره ديوانه!»
سهيل در حالي كه بروبر نگاهش ميكند و عقب عقب از در مغازه خارج ميشود، توي دلش ميگويد: «به هر حال من سهيل پاترم!»
پيام اخلاقي:
1) اگر يك شوهر خاله سبيل كلفت داريد، هيچگاه سراغ كتابهاي هريپاتر نرويد.
2) هيچوقت با يك جغد خيالي براي دوستتان نامه نفرستيد، چون احتمال اين كه به دستش برسد خيلي كم است.
حرف آخر: آقا تا وقتي بعضي از آدمهاي بيظرفيت هستند، كتاب تخيلي نبايد چاپ بشود.
در ضمن، سهيل كتابهاي هريپاتر را گذاشته كنار و الآن گوشهاي خلوت نشسته و دارد كتاب ديگري ميخواند به اسم: سكوت برهها.


(19 رای)
اطلاعیه دوم ششمین دورهی مسابقهی داستاننویسی گمانهزن
اطلاع رسانی لحظه به لحظه از مراسم اعلام نامزدی اسکار (به روز رسانی ۱۴#: هری پاتر نامزد سه جایزه اسکار شد)
اطلاع رسانی سریع و گفتگوی آنلاین در مورد اعلام رسمی نامزدهای اسکار: امروز ساعت ۱۷ تهران در گوگل+ دمنتور (به روز رسانی ۲#)
پوشش سریع اخبار جوایز بفتا از دمنتور: حماسه یادگاران مرگ همراه با حماسه سینمای ایران
آغاز دوبله حماسه آخر در ایران
تولد زن همیشه مهربان و دلسوز مبارک
یادگاران مرگ برنده بهترین طراحی صحنه و لباس در جشنواره طراحی صحنه و لباس ۲۰۱۲ شد
تولد بهترین چهره برای حماسه ساز حماسه یک نسل
هری پاتر و جشنواره نگاه کودکان ۲۰۱۲
بازیگر هنرمند و خجالتی تولدت مبارک