نقل قول

نقل قول روزانه دمنتور تا یادگاران مرگ: 65 روز مانده

تنها 65 روز به اکران فیلم سینمایی هری پاتر و یادگاران مرگ باقی مانده است. سایت انگلیسی زبان TLC در ابتکاری تصمیم گرفته هر روز نقل قول هایی از بخش اول هری پاتر و یادگاران مرگ را بنویسد تا رسیدن به روز اکران کاربران با هم در مورد آن گفتگو کنند.

بلاتریکس با صدای بلندتر از هلهله ی شادمانه ی جمعیت فریاد زد:
– اون خواهرزاده ی ما نیست، سرورم. ما، یعنی من و نارسیسا از زمانی که خواهرمون با اون گندزاده (لوپین) ازدواج کرد دیگه بهش نگاه هم نکردیم. این توله و هر جونوری که باهاش ازدواج کرده، هیچ ارتباطی با ما ندارند.
ولدمورت پرسید:
– تو چی می گی، دراکو؟ حاضری توله هاشون رو نگه داری؟
با اینکه صدایش آرام بود، در هیاهوی هو کشیدن ها و هلهله ی شادی به وضوح به گوش رسید. با این حرف قهقه ی خنده ی جمعیت شدت گرفت. دراکو با وحشت و هراس به پدرش نگاه کرد که سرش را پایین انداخته بود، آنگاه نگاهش به نگاه مادرش افتاد. مادرش با حالت هشدار دهنده و به طور نامحسوسی سرش را تکان داد و بعد دوباره نگاه خیر و بی روحش را به دیوار مقابلش انداخت.

فصل اول: اوج گیری لرد سیاه
عکس رنگی این مطلب متعلق به وب سایت جادوگران می باشد.

نظر شما چیست؟
– چرا خانواده ی مالفوی با ابهتی که در کتاب های گذشته داشت تا این اندازه ضعیف شدند؟
– به نظر شما دراکو در این موقعیت چه حسی داشت؟ ترسیده بود یا نگران خانواده اش بود؟

72 دیدگاه برای “نقل قول روزانه دمنتور تا یادگاران مرگ: 65 روز مانده

  1. فقط 1 نکته ای هست بلاتریکس میگه از وقتی خواهرمون… یعنی مامان تانکس ( که مسلما با لوپین ازدواج نکرده و منظور تد تانکسه!!!)

    با تمام وجود از زحمات و ایده هاتون ممنونم…

  2. 1.به خاطر اون اتفاقی که باعث شد گوی پیشگویی از بین بره و ولدومرت مقصر این اتفاق رو لوسیوس می دونست!
    2.دراکو در اون لحظه اصلا جرات نداشت جلوی لرد سیاه دهنش رو باز کنه!

  3. درود

    – بخاطر اشتباهی که لوسیوس مالفوی در جلد5 کتاب انجام داده بود و باعث شکست مرگ خوار ها تو ماجرای وزارت خونه شده بود.

    – مالفوی هم ترسیده بود و هم بخاطر خانوادش نگران بود

    بدرود

  4. – در کتابهای قبلی لرد ولدرمورت به پرنگی این کتاب نبود، طبیعتا سایر جادوگران سیاه و مرگ خواران در برابر خود ولدرمورت نمیتوانستند ابهتی داشته باشند.
    – در مورد دراکو در واقع هر دوش، اون واقعا از اینکه خانوادش رو تحقیر شده ببینه نگران بود، خانواده ای که همیشه روی اونها تکیه کرده و باعث غرورش بودن و این شکسته شدن غرور هم به نوعی ناشی از ترس او و البته خانوادش از ولدرمورت بود.

  5. به نظر من خانواده ی مالفوی ازهمون اولم ابهت چندانی نداشتند فقط چون جاسوسهای ولدمورت بودندازاین نظر احساس امنیت و قدرت میکردندووقتیکه ولدمورت به اخر خط رسیده بودوقدرت چندانی نداشت انها هم احساس ضعف کردند ودرمورد دراکو هم باید بگم که تمام وجودش را ترس فرا گرفته بود از اینکه خودش وخانوادش کشته بشن.

  6. 1-از نظر ولدمورت سطح خانواده ي مالفوي پس از شكستن پيشگويي بسيار پايين آمد براي همين به آن ها خيلي سخت ميگرفت.
    2-مالفوي خود خواه نبود و براي دوستان و خانواده اش ارزش قائل بود اين را ميتوان از صحنه اي كه در آتش گرفتار بود و هري نجاتش داد فهميد چون مي خواست به ميان آتش برود و كراب يا گويل را(درست يادم نيس)نجات بدهد.او از ولدمورت مي ترسيد ولي به خاطر خانواده اش حاضر بود دستورات او را اجرا كند.

  7. 1.خدماتشون به لرد سیاه خیلی کم بود و همین طور ولدمورت در فیلم 4 هری پاتر به لوسیوس گفت که اون فقط فکر موقعیت خودشه.اون گفت:علامت و سرنخ به اندازه ی کافی بود دوست ترسوی من.
    2.دراکو ترسیده بود ولی ترسش به خاطر خانوادش بود.
    اونم مثل هر کس دیگه ای احساس داشت و خیلی خانوادش رو دوست می داشت و می ترسید که اونا رو از دست بده.
    به همین دلیل کاری رو ولدمورت بهش گفت رو انجام داد و مرگ خواران رو به هاگوارتز هدایت کرد.

  8. در ضمن منظور از گندزاده توی متن “تد تانکس” بود نه “لوپین”. چون خواهر نارسیسا اینا میشه مامان نیمفادورا تانکس.

  9. به نظر من خانواده ی مالفوی غرور کاذب داشت و شخصیتشون کاملا منفی نبود یعنی بشتر تظاهر میکردن تازه ولدمورت هم سر قضیه ی پیشگویی و دفترچه خاطرات ازشون عصبانی بود واسه همین احساس خطر میکردن.
    سوال دوم: هر دو مورد.

  10. – چرا خانواده ی مالفوی با ابهتی که در کتاب های گذشته داشت تا این اندازه ضعیف شدند؟

    به خاطر از دست دادن پیشگویی
    اگه یادتون باشه پیشگویی شکست و ولدمورت لوسیوس مالفوی رو مسئول شکستن پیشگویی کرد
    بعد برای جبران شکستن پیشگویی ولدمورت به دراکو گفت که دامبلدورو بکشه و اگر نتونست دامبلدورو بکشه دراکو رو میکشه

    بادتون باشه قبل از ماجرای پیشگویی لوسیوس نور چشمی ولدمورت بوده
    بعد از اینکه تو وزارتخانه شکست خوردند لوسیوس دیگه نورچشمیش نبوده و دیگه اون مقام و منزلتی که پیش ولدمورت داشتند رو از دست دادند

  11. دراكو ميترسيد
    همم؟
    چون هنوز به اندازه ي بقيه مرگ خوارها روحش و وجدانش فراموش شده و كثيف نشده بود
    شايد اول واسش جذاب بود ولي وقتي وارد ماجرا شد ديد بيشتر ترسناكه

  12. من تو نظر سنجی قبلی گفتم الانم می گم:
    خواااااهشا کتابا رو بخونین از اول بعد بیاین اینجا تو همچین نظرسنجی شرکت کنید….به خدا وقتی من یه سری از این نظرا رو می خونیم دلم می خواد سرمو بکوبم به دیوار…!!!!

  13. من واقعا فكر ميكنم بعضيا كتابارو اصلا نخوندن و فيلمها رو نصفه ديدن…جناب tohid ولدمورت از اول كتابا داره خودشو جر ميده كه ” من بايد تنها كسي باشم كه هري پاترو ميكشه” و در هيچكجاي داستان به يه جوجه اسليتريني نميگه هريو بكش.ميگه دامبلدورو بكش وگرنه بابات ميمره.
    HARRY POTTER FOR EVER عزيز،اون بندي كه دراكو تا حدي به دامبلدور اعتماد ميكنه وقتي بالاي برج روشن دامبلدور بهش ميگه ميتونيم خانوادتو و پدرتو مخفي كنيم،به ياد بيار نتيجه منطقي اينه كه دراكو به خاطر خونوادش اينكارو ميكنه.چون تا حدي سست ميشه.
    fresh speech جان من تعجب يكنم كه شما اسم دادلي رو به خاطر نمياري!!
    ولدمورت به هيچ وجه به مالفوي ها نياز نداشت. و ميدونست كه بسيار ترسواند و خطري محسوب نميشن.مثل شب كشتن جيمز و ليلي كه ميتونست اون بچه هه كه تو صورتش نگاه كرد رو بكشه اما دليلي نديد

  14. ببینید خانواده مالفوی دنبال اوج گیری لرد بودن تا با اون قدرت بگیرن. در عین حال خانواده برای مالفوی ها خیلی مهمه. ببینید اگه توجه کنید توی فصل ایراد نقشه نارسیسا که میاد هری رو معاینه کنه ازش میپرسه دراکو توی قلعه اس؟؟؟ علاوه بر این توی فصل اخر هر سه عضو خانواده مالفوی حالا روی نیمکتهای سرسرا نشسته بودن… این نشون میده 2 تا چیز برای مالفوی ها همزمان مهم بود: 1. خانواده 2. رسیدن به قدرت.
    بنظرم دراکو توی اون لحظه نگران خانواده اش بوده…

    راستی ایکاش انجمن میزدین…

  15. با سلام.
    1)چون مالفوی نتونسته بود ماموریتی که به عهده اش گذاشته بودن رو به درستی انجام بده.
    2)هم ترسیده بود هم نگران خانواده اش بود.
    با عرض پوزش. لطفا کسانی که کتابارو خوب نخوندن نظر ندن.ببخشیدها با شما نبودم.

  16. سلام به همگی

    1- چون مالفوی میخواست به دستور لرد سیاه بره هری را بکشه ، اما اگر مالفوی از کار های لرد سیاه انجام نمیداد به دستور لرد سیاه کشته میشد.
    2- داکو هم ترسیده بود و هم به فکر خانواده اش بود .

  17. این برای دومین سوال بود البته دراکو ترسیده بود مثل تمام کسان دیگه
    اما برای سوال1 خانواده ی مالفوی نیزمانند همه از ولدرمورت وحشت داشتند

  18. به نظر من دراکو از همون اول از ولدرمورت بدش می اومد اونایی که کتابارو خوندن بهتر منظورمو بهترمی فهمن اون فقط به خاطر اینکه از خانوادش مراقبت کنه حاضرشد این کارهارو بکنه

  19. …گناه می کرد و خودش رو مقصر می دونست.چون دراکو به پای اشتباهات خانواده اش سوخته بود. اگه بگیم به خاطر خانواده اش نبود دروغه چون همه به خانواده شوم وابسته اند و نمی تونن رنج و تحقیر خانواده شون رو که اتفاقاً این همه زمان به دلیل اصیل بودن پز و تکبرش رو داده باشن ،تحمل کنن.
    از نظر ترس هم باید بگم می ترسید خیلی هم می ترسید اون هم به دلایل فوق.
    من حس می کنم مالفوی از اول داستان یادگاران مرگ دوست نداشت در این گروه و طرف شر دنیای جادوگری باشه.
    ممنون
    راستی بچه ها زیرنویس نگاه تلویزیونی و تریلر رسمی فیلم در قسمت نگاه تلویزیونی برای دانلود گذاشتم می تونید برید دانلود کنید.

  20. اول اینکه بلاتریکس میگه از وقتی خواهرمون(دورمدا)با اون گند زاده (تد تانکس) ازدواج کرد… اون تد تانکسه نه لوپین .نیمفادورا خواهرزاده بلاتریکس و نارسیسا ست.درستش کنید.
    1.در این مورد هم باید بگم شکست های لوسیوس در ماموریت ها و اینکه زمانی که ولدمورت جسم نداشت به دنبالش نگشت و به مقام وزارتخونگیش چسبید.و شاید اون پریشونی ناشی از این باشه که با غرور خاصی که داشت این همه تحقیر و …رو تحمل نمی کرد و شاید احساسش این بود که کاش به دسته ی مرگ خوار ها نمی پیوستم . چون در دنیای جادو بیش تر از یه فرقه ی منفور عزت و احترام داشتم.
    2.قلدر بودن با بدذات بودن و خبیث بودن خیلی فرق داره.دراکو قلدر بود ولی بدذات و آدم کش نبود و از ولدمورت می ترسید که مبادا برای ضعف خونواده اش اون رو مورد آزمایش دوباره قرار بده و فکر می کنم از زمان مرگ دامبلدور احساس …

  21. 1-خونواده مالفوی فقط جلوی افرادی مثل فاج اعتبار داشتن و اونم فقط
    به خاطر پولشون بود ورگرنه ولدمورت براش فرقی نمی کرد که چه کسی رو تحقیر می کرد هر کس دیگه ای هم که مثل لوسیوس اینقدر دردسر درست می کرد همین جوری باهاش برخورد می شد.
    2-دراکو توی اون لحظه بیش از این که نگران خونوادش باشه ترسیده بود (کلا دراکو تو کل داستان ثابت کرده بود شخصیت ترسوئیه.)

  22. …… احوال بود انگار یه جورایی به خاطر کارهایی که کرده بود افسردگی گرفته بود مرگ دامبلدور و نبردی که تو هاگوارتز راه انداخت رو خودش رو مسبب می دونست و قرار گرفتن در بین افرادی که می دونست همشون جنایت کارن در کنار ولدمورت نشستن و مارش برای کسی که افکارش مختوش شده مسلما ترسناکه و همون طور که بیشتر دوستان بهش اشاره کردن دراکو مالفوی پسر کاملا ترسو و بزدلی بوده که با قرار گرفتن بین کراب و گویل زور گویی و قلدری می کرده تا کسی نتونه به نقطه ضغف بزرگش یعنی ترسو و بزدل بودنش پی ببره
    اقا امید این کار شما واقعا ایول داره به خدا بهترین تز رو پیاده کردی حلا لااقل می دونیم هر شب یه کمه کم یه خبر جدید رو سایت هست مرسی و واقعا ممنون

  23. سلام
    1– من کاملا با نظر تمام افراد موافقم اما خوب باید باز برگشت سر این موضوع که تام ریدل کلا برای کسی ارزش قائل نبود چون اون دوستی نداشت که براش ارزش داشته باشه و کلا اگه با کسی هم خوب تا می کرد برای این بود که کارش پیش طرف گیر بود مثال واضحش اسنیپ بود همه فکر میکردن نور چشمیش اسنیپه ولی سر قضیه ابر چوبدستی خیلی راحت سپردش به ناجینی چون دیگه بهش احتیاج نداشت برا مالفوی ها هم دقیقا همین صادقه اگه بهشون احتیاج نداشت راحت می کشتشون اما به اونا نیاز داشت فقط با خراب کاری های لوسیوس با تحقیر کردنشون مثل همیشه تفریح می کرد چون در بچگیش خودش همیشه مورد تحقیر و ترحم قرار گرفته بود به خاطر همین با تحقیر دیگران تفریح می کرد.

    2– دراکو کلا بعد از فشاری که تو قصه شاهزاده دورگه ولدمورت بهش آورده بود همون طور که بارها تو کتاب بهش اشاره شد مریض…..

  24. دراكو بيشتر ترسيده بود چون مي دونست اون كاري كه بايد انجام مي داد يعني كشتن دامبلدور را انجام نداده و ميدونست كه ولدمورت اونو به خاطر اين كار تنبه مي كنه از طرفي هم نمي خوا ست بيش از اين ضعيف نشان داده بشن.

  25. سلام بچهه ها .ولدمورت از خانوادهي دراكو نا اميد شده بود چون در زمان شقوط ولدمورت گفته بودند كه تحت طلسم فرمان بودند خوب اين وفاداري كامل را نمي رسونه از طرفي هم لوسيوس مالفوي در كتاب 5 نتونست گوي پيش گويي را براي ولدمورت بياره اين هم يك شكست ديگه وباز اينكه شكست لوسيوس باعث شد كه همه اعضا جادوگري بفهمند ولدمورت برگشته خوب اين كمي كارهاشو به وقفه مي انداخت واز طرف ديگه هم دراكو نتونست دامبلدور را بكشه پس خانوادهي مالفوي ديگه اون كارايي سابق را براي وتدمورت نداشتند پس به درد ولدمورت نمي خوردند پس ديگه مثل قبل بهشون اعتماد نمي كرد پس احترام هم نمي ذاشت.

  26. 1_اشتباهات لوسیوس و تحقیر های مداوم ولدمورت
    2_دراکو هم ترسیده بود و شاید بشه گفت که از تحقیر شدن خودش و خانوادش ناراحت بود

  27. 1-دلیل ضعف مالفوی می تونه قدرت ولدمورت بوده باشه…دلیل خشم ولدمورت هم که مالفوی رو ضعیف کرد می تونه به قول خودش رسواییش تو وزارت خونه باشه…
    2-دراکو فقط می ترسد…اگه به فصل نبرد هاگوارتز اون قسمت که با هری و رون و هرمیون و کراب و گویل گیر دیو آتش افتاده بودن دقت کنیم(یا حتی تو کتاب اول وقتی با هاگرید رفتن جنگل ممنوع)می بینیم که دراکو همچین پسر شجاعی هم نبود…در ضمن اون ناخواسته خیلی درگیر تر از چیزی شد که می خواست…
    حتی دراکو یه جورایی قابل ترحم بود…!!!!

  28. 1-دلیل ضعف مالفوی می تونه قدرت ولدمورت بوده باشه…دلیل خشم ولدمورت هم که مالفوی رو ضعیف کرد می تونه به قول خودش رسواییش تو وزارت خونه باشه…
    2-دراکو فقط می ترسد…اگه به فصل نبرد هاگوارتز اون قسمت که با هری و رون و هرمیون و کراب و گویل گیر دیو آتش افتاده بودن دقت کنیم(یا حتی تو کتاب اول وقتی با هاگرید رفتن جنگل ممنوع)می بینیم که دراکو همچین پسر شجاعی هم نبود…در ضمن اون ناخواسته خیلی درگیر تر از چیزی شد که می خواست…

  29. 1.به خاطر خرابکاری های لوسیوس و دراکو قطعا ولدمورت دیگه بهشون اعتماد سابق رو نداشت.شاید هم حالا که ولدمورت قوی شده بود اونا می خواستند کمی خودشون رو ضعیف نشون بدن و خودشونو از صحنه خارج کنن تا در صورت در گیری و جنگ ولدمورت ازشون نخواهد خودشونو جان نثار کنن.
    2.دو احتمال:1.ترس از ولدمورت که اونو خطاب قرار داد.
    2.همون جور که بالا گفتم کم کردن نقش و رنگ خودشون به خاطر ترس از جنگ.
    سپاس.

  30. 1-لوسیوس مالفوی کم خرابکاری نکرده بود دراکو هم همینطور
    2-من میگم ترسیده بود چون درسته ولدمورت از دستشون ناراحت بود ولی بهشون پناه داده بود و اگه میخواست میتونست خیلی زودتر کارشون رو تموم کنه

  31. ج1)>خب همون طور که همه میدونیم لوسیوس فقط داشت وانمود میکرد که از اسمشو نبر یا لرد تاریک میترسه واز اینکه در بین اونها
    نبود ناراحته مثلا در کتاب حفره ی اسرار وقتی لوسیوس به هری میگه
    (خیلی شجاع هستی که اسمشو به زبون میاری)در واقع اینجا لوسیوس ترسشو از ولدمرت ابراز نمیکنه و فقط دست خودشو رو میکنه .که داره از اسم و رسم دیگران (لرد تاریک)داره استفاده میکنه.
    و برای برگشتن لرد تاریک هم تلاش نمیکرد.به همین دلیل در جلسه ی مرگخوارها میترسیدند چون در گذشته از اعتبار اون استفاده میکردند.وحالا که لرد تاریک به قدرت رسیده خیلی ناراحت شده بودند که دوباره باید زیر دست باشن.
    ج2)>در مورد مالفوی هم باید بگم که هر چند مالفور به والدینش افتخار میکرد که مرگخوار هستند .اما فکر نکنم برای خانوادش نگران بود بیشتر از ولدمرت و قدرت های خارقالعاده ی اون میترسید

  32. 1.ولدمورت نمیذاره کسی قدرتمند بشه واینکه قدرت مالفوی در نیود ولدمورت بدست آمده بود و ولدمورت نمیذاشت در حضور اون این قدرت حفظ بشه
    2.هم میترسید هم نگران بود شما هم اگه قراره برا یه قاتل بیرحم یه کار سخت انجام بدین همینطوری میشین.

  33. اول از همه به خاطر اين گفتگو ها متشكرم.
    به نظر من هم خانواده ي مالفوي از ولدمورت وحشت داشتند،تعجبي هم نداره….مخصوصا بعد از اشتباهات لوسيوس
    مالفوي هم هميشه ادعاي شجاعت مي كرد ولي در واقع اين طور نبود…….
    (در ضمن اسم پسر خاله ي هري دادلي بود)
    بازم ممنون………

  34. به نظر من خونواده ی مالفوی فقط اون موقع که به درده ولدمورت میخوردن ، احترام داشتن. و بعد از اشتباهایی که کردن و باعث لو رفتن ولدمورت و از بین رفتن پیشگویی و جان پیچ شدن اعتبارشونو از دست دادن.( البته از اولم ولدمورت اونا رو به خاطره پولشون تحویل میگرفته)
    به نظرم دراکو به کل هیچ حسی نداشته ، چون تمام افکارش غلط از آب دراومده و به این نتیجه رسیده که نه خودش و نه خانوادش از هیچ احترامی برخوردار نیستن و در حقیقت همشون برده ی ولدمورتن، همین!

  35. سلام.
    اولا به sami potter عزیز سلام می کنم: آقا مارم دعا کن!اما در مورد سوالها:
    1- به نظر من مالفوی ها همچنان ابهت داشتن!چطور؟! … میگم… اگه یه تیله(کارکنان وزارت خونه) رو با یه توپ پینگ پونگ (مالفوی ها) مقایسه کنیم، خب توپ پینگ پونگ بزرگتره اما اگه توپ پینگ پونگو با توپ بسکتبال(ولدمورت) مقایسه کنیم؛ معلومه که حرفی برای گفتن نداره!
    مالفویها بین جودوگرهای عادی یا وزارتخونه ای ها سرتر بودن اما بین مرگ خوارها نه کم بودن نه زیاد پس نمی تونستن خودشونو جلوه بدن(در مقابل ولدمورت هم که بماند)
    2- هر چی فکر می کنم میبینم فرقی بین دراکو با پسر خاله (اسمشو دقیق یادم نیست) هری نیست. هر دو خودخواه، زورگیر و پوچ با ادعای فراوون …
    دراکو تو اون لحظه شاید برای اولین بار حس پوچی می کرد( بادیدن اینکه دیگه پدر و مادرش تو این مورد خاص پشتش نیستن)

  36. سلام . واقعا ابتکار جالبیه ! مرسی آقا امید .
    1- به نظر من دلیل تضعیف موقعیت مالفوی ها اول این بود که لوسیوس باعث نابودی دفترچه خاطرات ریدل شد و دوم اینکه لوسیوس تو ماموریت بدست آوردن گوی پیشگویی شکست بدی خورد و افتضاح به وجود آورد . دلیل سوم از نظر من این بود که مالفوی ها از وحشی گری های ولدمورت به وحشت افتاده بودن و ازش میترسیدن و بیشتر از روی ترس کنارش مونده بودن تا وفاداری
    2 – . . . مالفوی گفت : من هیچ انتخابی ندارم .
    و ناگهان به سفیدی دامبلدور شد :
    – باید اینکارو بکنم . منو می کشه . تموم خانواده ام رو میکشه . . .
    پس نتیجه میگیریم هر 2 درستن . هم میترسید و هم نگران خانواده اش بود .

  37. – دوستان ما داریم در رابطه با اسمشونبر صحبت می کنیم . کسی که حتی شجاع ترین جادوگرها از شنیدن نامش می هراسیدن. پس چطور می تونیم انتظار داشته باشیم وقتی مقابلش نشستیم ابهت خودمون رو حفظ کنیم!!؟
    – مالفوی اونطور که فکر می کنید آدم بدی نبود چون بعضی وقتها انسانیت از خودش نشون داد(می دونید منظورم چیه) . با این حساب فکر می کنم بیشتر از این که به فکر خودش باشه به فکر خونوادش بود.

  38. فکر می کنم :

    1.خانواده ی مالفوی از همون اول هم هیچ ارزشی واسه ی ولد… نداشتن ….ولی خوب به خاطر کارهایی که لوسیوس واسه ولد… انجام میداد….در عوض ولد… هم واسه اونها یه شخصیتی درست کرده بود….و وقتی هم ولد… رفت به اونا هم به خاطر ه پولاشون احترام میذاشتن…دفعه ی دوم که ولد… دوباره قدرت گرفت به دلایل مذکور دیگه بهشون احترام نذاشت و وقتی هم ولد… به کسی احترام نذاره کسه دیگه ای هم احترام نمیذاره…
    2.مالفوی چون خیلی ترسو بود اگر ولد… همون موقع بهش می گفت پدر و مادرتو میکشم ولی به تو قدرت میدم بلا شک قبول می کرد و بنابراین برای خودش ترسیده بود….. ممنون 

  39. در کل چیزی که مسلمه اینه که هر کسی تو اون زمان و تو اون شرایط جای دراکو و خونواده ش بود…حتی اگه قضیه ی ازدواج ریموس و تانکس پیش نمیومد همیشه تو ترس و وحشت به سر میبرد…!!!
    ممنون اقا امید
    (شرمنده زیادیییییی نوشتم!) 

  40. و میخواستش که از یادگار اربابش خلاص بشه(ضعف وفاداری به ولدی!)…قضیه ی شکستن گوی روهم که همه اشاره کردن و همچنین اینکه موندن ولدی تو خونه خونواده مالفوی باعث ناراحتیشون میشد و ولدی هم اینو میفهمید…دراکو هم که هیچ وقت نمیتونست وظایفشو به خوبی انجام بده و طلسمایی مثل اواداکدورا و کروشیو رو اجراکنه…همه اینا باعث شدن که ابهت این خونواده انقدر ضعیف بشه!
    2.دراکو هم در نظر من یا کلا از اینجور کارا بدش میومد(باعث انزجارش میشد!) و یا شایدم از این میترسید که اگه وظایفشو به خوبی انجام نده خودشم دچار اینجور بلایا میشه,و اینکه بیشتر هم نگران خودش بود هم خانواده ش…ولی در کل تا اون حد هم بد ذات نبود که بگیم بیشتر نگران خودش بود…مثل همون زمانی که وقتی هری رون و هرماینی رو گرفته لودن و ازش خواستن شناساییشون کنه تردید کرد و درست و حسابی جواب نداد..

  41. 1.به نظر من تنها چیزی که برا خانواده ی مالفوی مهم بود حفظ ظاهر خودشون و سوئ استفاده از شرایط مختلف تو زمان های مختلف بود اینکه اونا چون از خانواده های اصیل بودن و جچزو گروه اسلیترین باعث میشد که به خودشون زیااااادی افتخار کگرده و خودشونو خیلی بالاتر از بقیه بدونن…که البته بد ذاتی هم تو وجودشون بود برا همینم وقتی که دوران اوج ولدمورت و اصیل زادگان بود اونا به طرفش رفتن ولی بعدش با سقوط ولدی که به عنوان یه مرگخوار تو شرایط سختی بوده اینو انکار کرد و بعد از برگشت ولدی پیش اون کلی تحقیر شد و دیگه مثل قبل ارزشی براش نداشت که البته اینم همراه بود با از دست دادن جلوه بسیار مهم خودش پیش افراد وزات خونه از جمله فاج بعد قضیه ی نابود شدن دفتر خاطرات تام ریدل که در واقع تیکه ای از روح ولدمورت بوده یه جورایی تقصیر لوسیوس بود چون خوب ازش مراقبت نکرد..

  42. 1) اونا ضعیف شدن چون ولدرمورت به کسی اجازه نمی داد که احساس بزرگی کنه!
    2) به نظر من دراکو ترسیده بود اونم فقط واسه خودش یا حداقل بیشتر واسه خودش چون خیلی خیلی از خود راضی بود!

  43. سلام.من یه چند وقتی نبودم و تازه این نقل و قل هارو دیدم واقآ جالب هستن.
    اما درمورد سوال اول اینکه لوسیوس مالفوی به خاطر اشتباهی که در بدست آوردن اون پیشگویی کرد از چشم ولدومورت افتاده بود و اون شکوه قبل رو نداشت.
    در مورد سوال دوم هم به نظر من دراکو ترسیده بود و از این می ترسید که هر جوابی که بدهد لرد ولدومورت رو عصبانی کنه و اوضاع خانواده مافوی رو پیش ولدومورت خراب تر بکنه.

  44. 1 : خب شماهم جلوی ولدمورت بشینین و تحقیر شین هرچی قدرت و ابهت داشتین از بین میره!!!

    2 : دراکو هم نگران آینده ی خودش و خونواده اش بود.چون نمی دونست که قراره چه بلایی سرشون بیاد.

  45. مالفوی با شکستن گوی خیلی خودشو پیش ولدی ضایع کرد…کلا با بی عرضگی هایی که از خودش نشون داد ابهتشم دود شد رف هوا..
    -اون دراکو هم تو هاگوارتز واسه خودش قلدری بوده و حالا که تو همچین وضعیتی فرار گرفته طبیعتا حسابی ترسیده…دیگه نمی دونم نگران والدینشم بوده یا نه،ولی حتما همین طوری بوده دیگه..چون هیچ بچه ای دوس نداره پدر مادرش آسیب ببینن!در نتیجه هم ترسیده بود..هم نگران خودش بود..هم نگران بابا مامانش!!
    ممنون از این ابتکار جالب…

  46. 1)به نظر من هیچ کس برای ولدمورت اهمیت نداشت اون فقط می خواست کارش انجام بشه!!!اون لبخندی هم که به کسی که کارشو انجام داده بود می زد یه خاطر شادیش از بابت انجام کار بود نه شخص!!!!لوسیوس هم وقتی نتونست گوی رو بیاره و افتاد آزکابان از چشم ولدمورت افتاد!!ولدمورت باز هم اونو قبول کرد به خاطر منافعش،لوسیوس دو نفر دیگه هم به همراه داشت(دراکو و مادرش)این سه می تونستن مفید باشن!!
    2)دراکو اهل این کارا نبود تو مدرسه مزدور بود اما در حد یه بچگی از این کارا می ترسید اما به خاطر خانوادش مجبور بود!!همیشه حس انزجار داشت از این کارا!!

  47. 1)خوانواده مالفوی برای ولدمورت از همون اول هم ابهتی نداشت!!!!! زمانی که لوسیوس گوی رو از دست داد ابهتش کاملا از دست رفت…دراکو هم که نتونست دامبلدور رو بکشه بعید نیست ولدی خوانواده ی مالفوی رو این قدر جلوی مرگ خوار ها تحقیر کنه…2)دراکو؟؟؟؟ به نظر من دلش میخواست اون لحظه آب بشه بره تو زمین!!!!!آخخخییییییییییی دلم براشون میسوزه…

  48. سلام به همگي…به نظرم كه….1-تا قبل از قدرت گرفتن مجدد ولدمورت لوسيوس خودش و خونوادشو بزرگترين و مهمترين اشخاص ميدونست كه خيلي ها ازشون به دليل قدرت و نفوذشون در وزارت حساب ميبردند…ولي با برگشت ولدمورت همه به فكر ولدمورت و نقشه هاي جديدش بودن و كسي به هويت مرگخوارها كاري نداشت و براش مهم نبود بلكه خطرناك بودن اونا اهميت داشت. لوسيوس هم با شكست در مقابل محفلي ها شخصيتش هم جلوي دنياي جادوگري و هم در حلقه مرگخوارها و مهمتراز همه ولدمورت خرد شده بود..اينبار ولدمورت مدنظر بود و قوي تر در ذهن مردم نقش گرفته بود….2-دراكو هردو حالت رو داشت چون به خاطر كارهاي اخير پدرش خودش و خونوادش زير سوال رفته بودن

  49. به جواب سوال 1 بايد اضافه كرد كه ولدمورت فهميده بود دفترچه خاطراتش از بين رفته بود( يعني يه جورايي لوسيوس رو مقصر ميدونست).
    در مورد سوال 2 هم معلوم بود كه دراكو كاملا ترسيده بود(هم در مورد خانوادش و هم اينكه يه جورايي از كشته شدن دامبلدور پشيمون بود).

  50. 1)به نظرم ميتونه بخاطر شکستن پيشگويي اونم درست جلوي چشماي مالفوي باشه.بخاطر اين اتفاق بود که تام نتونست پيشگويي رو که اينقدر براش مهم بود رو کامل بشنوه.تام اين اتفاق رو ناشي از بي کفايتي مالفوي ميدونست.
    از طرفي تام با اقامت تو خونه ي مالفوي،متوجه سست شدن وفاداري اون نسبت به خودش شده

  51. لوسیوس موفق نشده بود گوئی رو بدست بیاره مالفوی هم نتوانست دامبلدور را بکشد برای همین اعتماد ولدمورت را از دست داد
    2.ترسیده بود چون هر کار اشتباه وحرف اشتباهی باعث می شد لرد به خانواده انها بد گمان تر شود

  52. 1- به نظر من همه ی ابهت مالفوی ها به دلیل بی عرضگی لوسیوس از بین رفت . در اکثر ماموریت ها شکست خورد و ولدمورت را وادار کرد به او بدبین شود .
    2- بیشتر ترسیده بود و کمی هم نگران خانواده اش بود .

  53. – چرا خانواده ی مالفوی با ابهتی که در کتاب های گذشته داشت تا این اندازه ضعیف شدند؟

    لوسیوس و نارسیسا به اون اندازه دیگه به لرد ولدمورت وفادار نبودن ولدمورت هم اینو فهمیده بود!!!

    – به نظر شما دراکو در این موقعیت چه حسی داشت؟ ترسیده بود یا نگران خانواده اش بود؟

    خیلی خیلی ترسیده بود!!!

  54. ممنون از اين ابتكار هايي كه انجام ميديد.باعث ميشه آدم با ديد هاي متفاوتي شخصيت هاي كتابو ببينه.

  55. سلام به همه ی دوستان
    حالا من دو روز نیستم ببین چه بحثی راه انداختنا!(مشهدم،راستی واسه همه تون دعا کردم)
    قبلی که نشد بحث کنم،اما الان میگم:
    1. کم علاقگی لوسیوس به دستورات ولدمورت،شکستن گوی،جا زدنش در برابر اینکه پسرش جای خودش باشه و تاوان کم کاری های اونو بده و خیلی موارد دیگه دست به دست هم دادن تا اعتبار و تعصب این خانواده رو از بالاترین حد،به سمت پایین بکشونن،و این اتفاق هم افتاد.
    2.با توجه به شخصیت دراکو،میشد این حدسو زد که بیشتر نگران خودش بود تا خانوادش!
    و منم چون تایپ فارسیم با گوشی یه ریزه کند میزنه،بیشتر از این سخته نوشتنش!
    همگی خسته نباشین.

  56. – چرا خانواده ی مالفوی با ابهتی که در کتاب های گذشته داشت تا این اندازه ضعیف شدند؟

    خانواده مالفوي ترسيده بودن…خيلي ام واضح بود….ولدمورت واقعا تحت فشار قرار داده بود اونارو…بعد از اينكه پيشگويي تو دستاي لوسيوس مالفوي شكست ، ولدمورت نابود كرد اين خانواده رو…

    – به نظر شما دراکو در این موقعیت چه حسی داشت؟ ترسیده بود یا نگران خانواده اش بود؟

    به نظره من ترسيده بود…و اين ترس باعث شده بود در مورد خانواده اش هم نگران بشه…

    *در كل من فك ميكنم خانواده مالفوي ديگه در آخراي عمر ولدمورت اگه موقعيتش پيش ميومد احتمالا از ولدمورت برميگشتن….

  57. 1- من فکر می کنم بعد از اینکه ولدمورت به قدرت رسید و مالفوی لو رفت خیلی تو ضعیف شدنش تاثیر داشت. مالفوی قبلا از مرگخوارا بود ولی وقتی قدرت ولدمورت کم شد گفت که نبوده, این موقعیتشو مقابل ولدمورت خراب کرد و لو رفتنشم احترامشو پیش فاج و بقیه. در واقع پیش مرگخوارا که دیگه ارزشی نداشت, پیش فاج و امثالشم که از دستش داد و البته کسایی هم بودن که هیچ وقت پیششون احترام نداشت.(البته با اینکه زیاد حرف زدم حدس میزنم معنی سوالو خوب نفهمیدم)
    2-اون نگران خانواده ش بود, و من فکر می کنم از اینکه تو جمع مرگخورا بود حس خیلی بدی داشت. فکر می کنم وقتی ولدی گفت حاضری توله هاشونو نگه داری تو دلش گفته اگه دست از سرم برداری حاضرم این کارو بکنم.

  58. 1. به دلیل این که در گذشته فقط برای حفظ ابرو و ابهت شان خودشان رو به شکل بهترین مرگخوار های ولدمورت نشان می دادند و ولدمورتهم به اون ها به دلیل اصیل بودن و کار های وحشیانه اون ها به خانواده مالفوی ابهت زیادی داده بود ولی بعد از این که ولدمورت واقعا” اون ها رو شناخت (بعد از اتراق تو خونه مالفوی) اون ها رو به شدت ضعیف کرد.
    2. دراکو در اون زمان نگران خانوادش بود و از آینده احتمالی خودش می ترسید

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.